امروز روز چهلوسوم قرنطینه است. نمیدانم تا چند باید بشمارم تا تمام شود. آن روزهای اول که حرف از کرونا بود، پیش خودمان فکر میکردیم یک هفتهای را تعطیل میکنند و همهچیز به روال سابق برمیگردد. حالا دو هفتهای از تعطیلات عید گذشته و هنوز درگیریم. اوایل ساناز میگفت شبیه سرماخوردگی است فقط کمی شدیدتر. مثلا اگر سرماخوردگیمان چهار روز طول میکشید، این بیماری هشت روز طول میکشد. ساناز مسئول کوتاهی مو است و عادت دارد وقتی کارش را شروع میکند، یکسره حرف بزند. میگفت دخترخالهاش پرستاری میخواند و گفته است که بیماری مهمی نیست و کشته نمیدهد.
قسمت اول: وقتی همه خواب بودند را اینجا بخوانید
البته خانم سلیمی همیشه به ساناز میگفت که اینقدرها هم که او میگوید شوخی نیست؛ که اگر شوخی بود اینقدر در تلویزیون و رادیو و در سطح شهر از این بیماری حرف
نمیزدند و توصیههای ایمنی نمیکردند. خانم سلیمی مدیر سالن است. خودش هم پای صندوق مینشیند، هم بعضی وقتها آرایش عروس را انجام میدهد. قبل از عید یک عروس آمده بود سالن وقت بگیرد برای دهم فروردین. با اینکه دهم سالن بسته است اما خانم سلیمی سفارش کردند که بیاییم و چندساعتی کارش را راه بیندازیم.
مهتاب هم آن حرف خانم سلیمی را تایید میکرد که کرونا شوخی نیست. میگفت حالا که از این بیماری حرف میزنند، پدر و مادرش افسردگی گرفتهاند. چون مدام در تلویزیون میگویند که نگران نباشید این بیماری فقط افراد سالخورده را میکشد. میگفت پدرش ۶۷ ساله است و دیابت دارد و حالا خیلی ترسیده است. وقتی داشت اینها را میگفت کمی از ناخن مشتری را هم خراب کرد. تا قبل از اینکه مهتاب اینها را بگوید من هم خیالم راحت بود که خدا را شکر با جوانها کاری ندارد اما برای اولین بار به فکر آنهایی افتادم که جوان نیستند.
دو هفتهای تا عید نوروز مانده بود و سرمان خیلی شلوغ بود. خانم سلیمی دخترش را هم آورده بود که وردستمان باشد. تقریبا همهکاری بلد بود و نیروی کمکی خوبی بود. مشتریهایمان چندبرابر روزهای عادی دیگر بودند و چند روزی بود که حقوق بیشتری هم میگرفتیم. اما این روزهای پربرکت چند روزی بیشتر دوام نیاورد که در اخبار گفتند آرایشگاهها مراکز پرخطری هستند و باید تعطیل باشند. بعد از این خبر یک روز دیگر هم باز بودیم اما بعد از آن مجبور شدیم تعطیل کنیم.
مسلما همهمان ناراحت بودیم. اما من آن چندروزی که پرکار بودم، دستم درد گرفته بود و دلم نمیخواست صورت خودم را هم اصلاح کنم، چه برسد به بقیه. به این فکر میکردم که چند روزی استراحت میکنم و سرحالتر برمیگردم اما هنوز در سالن را باز نکردهایم و به اندازهی کافی استراحت کردهایم اما موفق نشدهایم سر کار برگردیم. چند روز پیش ساناز در گروه تلگرامیمان نوشتهبود دخترخالهاش کرونا گرفته و چندروزی در بیمارستان بستری بوده است و به تازگی به خانه آمده. میگفت دخترخالهاش تعریف میکرده که انگار حجمی از خاک را قورت داده باشی و نفس بکشی و این اصلا شبیه سرماخوردگی نیست.
به غیر از دخترخالهی ساناز، حال همهمان خوب است. حال پدر و مادر مهتاب را هم پرسیدم و خوب بودند اما از لحاظ روحی به هم ریختهبودند. تقریبا پدر و مادر خودم هم در همین وضعیت بودند و جسمشان سالم است اما بعد از گذشت اینهمه روز خانهنشینی، ذهنشان درگیر شده. برای اینکه حال مادرم را بهتر کنم، موهایش را رنگ کردهام و آن رنگی نشد که هردویمان میخواستیم. حالا افزون بر همه مشکلات قرنطینه، غصهی موهایش را هم میخورد. بعضی از این روزها به آن عروسی که دهم وقت گرفته بود هم فکر میکنم. و به عروسهای دیگری که سالنهای دیگر وقت گرفته بودند.
نسخه صوتی (دانلود مستقیم)
