مهاجرت؛ ساز خوشبختی یا آواز دهل؟

مهاجرت؛ ساز خوشبختی یا آواز دهل؟

با نگاهی گذرا به آمار منتشرشده از سوی سازمان‌های مختلف، به حقیقت مهاجرت به کلان‌شهرها پی می‌بریم. مقصد بسیاری از مهاجرت‌های درون کشور، کلان‌شهرها و به‌ویژه پایتخت است. مرکز آمار کشور براساس آخرین سرشماری عمومی نفوس و مسکن اعلام کرده که در مدت پنج سال، نیم‌میلیون نفر به تهران مهاجرت کرده‌اند و این مهاجرت‌ها منجر به ایجاد جزیره‌هایی پرجمعیت درمیان شهرهای کم‌جمعیت شده است؛ به‌طوری‌که بنا بر نتایج سرشماری نفوس و مسکن سال ۹۵، ۸۸ درصد جمعیت تهران را مهاجران تشکیل می‌دهند.  گزارش به سراغ جوانانی از شهرهای مختلف رفته‌ تا نظر آن‌ها را درباره مهاجرت به شهرهای مرکزی روایت کند.

مهاجرت‌ به کلان‌شهرها تنها به سال‌های اخیر و شرایط امروزی زندگی مربوط نمی‌شود بلکه از دیرباز وجود داشته است. در سرشماری‌ای که در سال ۱۲۴۶ شمسی انجام شده، حدود سه‌چهارم جمعیت تهران را مهاجران تشکیل می‌دادند و تنها ۲۶.۶ درصد از جمعیت شهر، تهرانی‌الاصل یا زاده تهران بودند. این ترکیب جمعیتی تا به امروز وجود دارد و پیوسته به آن افزوده می‌شود.

یکی از عوامل موثر بر جریان‌های مهاجرت‌های داخلی، سن افراد است. طبق نظریه لی، تمایل به مهاجرت در بعضی مراحل زندگی بیشتر است. یکی از این مراحل، مرحله‌ای‌ست که افراد تازه وارد بازار کار می‌شوند و در پی یافتن شغل یا حرفه، تحصیل و ازدواج، دست به مهاجرت می‌زنند و جوانان، بیشترین افراد تشکیل‌دهنده این گروه هستند که در این گزارش به سراغ آن‌ها رفته‌ایم تا دغدغه‌هایشان را بشنویم.

شهرهای کوچک نه کار دارند؛ نه آینده

فاطمه، دانشجوی رشته روان‌شناسی دانشگاه خوارزمی است. او بعد از دو سال زندگی درخوابگاه، همراه با همسرش ساکن تهران شده است. فاطمه به شغل فکر می‌کند و می‌گوید:«دلم می‌خواهد کاری مرتبط با رشته‌ام پیدا کنم و اگر هم نتوانستم، به دنبال کار اداری می‌گردم. درست است که کار در شهر بزرگ بیشتر است اما اگر من و همسرم بتوانیم کاری در شهرستان دست و پا کنیم، حتما به آنجا می‌رویم».

او خانواده‌اش را یکی از مشوق‌های اصلی مهاجرتش به تهران می‌داند ومی‌گوید:«خانواده‌ام معتقدند که در شهر بزرگ زمینه پیشرفت وجود دارد. در شهر کوچک نه کاری وجود دارد و نه آینده‌ای. علاوه بر آن در شهر کوچک، مردم در کار هم دخالت می‌کنند و با حرف و حدیث، مانع پیشرفت هم شهری خود می‌شوند».

در ادامه فاطمه از رویای خوشبختی در تهران می‌گوید. «قبل اینکه به تهران بیایم، می‌گفتم که زندگی در اینجا خوشبختی می‌آورد. الآن هم شاید خوشبختی باشد اما با هزار شرط و مهم‌ترین آن، کار خوب و پردرآمد است. اگر این شرط نباشد ممکن است بدبختی هم بیاورد. چه بسیار از دوست‌ها و آشنایانم به تهران آمده‌اند و برای گذران زندگی‌شان به عملگی روی آورده‌اند. وقتی آن‌ها را می‌بینم از خودم می‌پرسم پس کی زندگی می‌کنند؟ و به چه بهایی در تهران مانده‌اند؟».

او خود را به بیست سال بعد می‌برد و می‌گوید:«اگر مادر شوم با مهاجرت فرزندم موافقم اما با شرط‌هایی. من خوابگاهی بودم و مسائل بسیاری را دیده‌ام و تجربه کرده‌ام. یکی از شرط‌هایم، ظرفیت فرزندم است که آیا می‌تواند در برابر وسوسه‌ها و تهدیدها مقاومت کند یا نه. همچنین اگر من و پدرش بتوانیم همراه او به شهر دیگری برویم با او موافقت می‌کنم؛ یا حدقل باید کار یا رشته‌ای که پیدا کرده خیلی ارزش داشته باشد؛ در غیر این صورت با مهاجرت او مخالفت می‌کنم. البته خیلی سخت است که درباره جنسیت صحبت کنم اما با مهاجرت پسرم راحت‌تر کنار می‌آیم».

او در پایان صحبت‌هایش دوباره حرف از بازگشت به شهرستان می‌زند و می‌گوید:«آدم مگر چقدر زنده است که ۱۲ ساعت و چه بسا بیشتر کار کند تا بتواند خرج اجاره و هزینه‌های ضروری‌اش را بدهد؟ آواز دهل شنیدن از دور خوش است!».

حتی مهاجرت

یاسر، ساکن دامغان است و از دغدغه زیادش برای کار می‌گوید:«بالاخره مرد باید یه کاری پیدا کنه. یه جورایی وظیفه منه!». او که به تازگی کنکور داده و در هول نتایج کنکور است، می‌خواهد به دانشگاه تربیت معلم برود و در این شرایط بی‌ثباتی، به شغلی ثابت دست یابد.

یاسر زندگی در شهرستان را دوست دارد و می‌خواهد تا پایان عمر در شهرستان بماند و این شغل او را به هدفش می‌رساند. او به مهاجرت فکر می‌کند اما فقط برای دوران تحصیل و به شهرهایی مثل مشهد و ساری؛ از شلوغی تهران بیزار است و آرامش زندگی در شهرستان را به امکانات شهر بزرگ نمی‌فروشد.

او می‌گوید:«خانواده‌ام موافقند که به شهر بزرگ بروم چون می‌خواهند بزرگ شوم اما شهر بزرگ خوشبختی نمی‌آورد. شهرهایی مثل تهران، به خاطر امکاناتی که دارند فقط زمینه خوشبختی را فراهم می‌کنند و این خود آدم است که خوشبختی را می‌سازد». یاسر از دلبستگی‌اش به شهرش می‌گوید اما معتقد است که ساختن خوشبختی در شهر بزرگ آسان‌تر از شهر کوچک است و اگر به شغل ثابت و آرامی دست نیابد، به ناچار باید راهی شهرهای بزرگ شود تا دغدغه کار را مرتفع کند.

جمله آخر یاسر این است:«باید راه موفقیت رو بسازی، نه اینکه اون رو پیدا کنی! پس هرکاری لازمه انجام می‌دم؛ حتی مهاجرت!».

مگر می‌شود اینجا زندگی کرد؟

عاطفه، از اهالی شاهرود، به‌تازگی به خانه برگشته است و در آستانه پایان کارشناسی‌اش است. هنوز چند ماهی از درسش مانده و به کنکور کارشناسی ارشد فکر می‌کند و شهرش را برای تنفس کوچک می‌پندارد. حرف مهاجرت را که می‌زنم، می‌گوید:«معلوم است. مگر می‌شود دراینجا زندگی کرد؟ مشهد را دوست دارم و برای ادامه تحصیل به آنجا فکر می‌کنم. دود و دم تهران نفسم را بریده.».

کمی که درباره کار صحبت می‌کنیم، می‌گوید:«چه کسی دوست دارد خانه و زندگی‌اش را رها کند و به جایی برود که نمی‌شناسد؟ اما من مجبورم که به مهاجرت فکر کنم. کاری که من دنبال آنم اینجا مشتری چندانی ندارد. چند روان‌شناس را اینجا می‌شناسم که کارشان با مشکلات زیادی روبه‌روست؛ مشکلاتی که به خاطر کوچک‌بودن شهر و ناآگاهی مردم اتفاق می‌افتد. در شهر بزرگ از این خبرها نیست.»

مادر عاطفه هم با تعارف چای سر صحبت را باز می‌کند:«نمی‌شود که همین‌طوری دختر را به شهر دیگر فرستاد. نمی‌خواهم دخترم از من دور شود. هرجایی می‌شود پیشرفت کرد. خود فرد می‌تواند شرایط رشد را فراهم کند.»

دوباره چای را تعارف می‌کند و ادامه می‌دهد:«اگر هرکسی در شهر خودش می‌ماند و تلاش می‌کرد، همه شهرها پیشرفت می‌کرد نه چند شهر. علاوه بر آن، جنسیت فرزند مهم است. اگر پسرم قصد مهاجرت را داشت قبول می‌کردم.»

والدینم می‌گویند تهران آدم را خراب می‌کند

با یلدا در ساری مجازی گفت‌وگو می‌کنم و نظرش را درباره رفتن به تهران می‌پرسم. یلدا به آزمون استخدامی فکر می‌کند. در پیامی می‌نویسد:«در شهرستان هستم و خواهم ماند اما اگر روزی برسد که مهاجرت کنم، انتخاب اول و آخرم تهران است.» در جواب چرایی تصمیمش می‌گوید:«چون دوستش دارم. حقوق‌ها هم بالاتر است.»

او از مخالفت والدینش با مهاجرت می‌گوید:«شاید به‌خاطر شرایط فرهنگی شهرم است. والدینم با مهاجرتم به تهران مخالفند، چون مجرد هستم و می‌گویند تهران آدم را خراب می‌کند.»

یلدا به نکات مثبت و منفی مهاجرت فکر می‌کند و می‌نویسد:«مهاجرت از جهاتی خوب است و از جهاتی بد. در تهران شرایط کاری بهتر است و کنجکاوی مردم کمتر. در شهرهای کوچک آدم‌ها در چنگ عرف و سنت گرفتار می‌شوند اما تهران جایی است برای گم‌شدن و ظهور خود واقعی. البته چیزهای بدی هم وجود دارد مثل هزینه‌های بالا، اختلاف طبقاتی و… .»

او به سوال «کجا را برای زندگی می‌پسندی؟» این‌گونه پاسخ می‌دهد:«هرجا آرامش و فراغت خیال داشته باشم. چه تهران باشم و چه شهرستان می‌خواهم آرام باشم و زندگی کنم. اگر این‌چنین نبود به فکر مهاجرت می‌افتم تا زندگی‌ام را بهتر کنم.»

اگرچه مهاجرت به کلان‌شهرها یک انتخاب است نه اجبار اما این انتخاب همیشه مطلوب نیست. آدم‌هایی که از رفتن می‌گویند، شهر و زادگاهشان را دوست دارند اما به دلیل شرایط اجتماعی و اقتصادی در ایران، ناچار به مهاجرت می‌شوند. این انتخاب همیشه هم نتیجه‌بخش نیست گاهی باعث مشکلاتی مانند حاشیه‌نشینی یا آسیب‌های روانی می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *